چه کلمه مسخره ای پدر ، مادر ...ذهنیات یک بی سرپرست
منتظر بود پدرش بمیرد تا بتواندحضانت خواهرش را بگیرد و از طرفی دیگر دنبال مادر گم و گور شده اش بگردد تا شاید بتواند برگه ی معافیت خدمتش را بگیرد وقتی این ها را فهمیدم احساس بدی داشتم با خودم گفتم مگر میشود زندگی یک پسر که هجده سال سن دارد انقدر تاریک باشد نه پدر داشت نه مادر ،زنده بودند ولی او نه میخواست مادرش را ببیند و نه پدر زندانیش را که بخاطر دزدی دوازده سال پیش در زندان بود بدون هیچ ملاقاتی،تمام بدبختی های این پسر زیر سر پدرش بود پسری که اگر یک حامی داشته باشد یا اینکه اگر حامی داشت الان زندگی بهتری نسبت به قبل داشت.کلمه های مامان،بابا را چند بار تکرار کرد مامان ،بابا گفت چه کلمه های مسخره ای هستن تا حالا از این کلمات استفاده نکردم همان لحظه که این کلمات را از دهنش شنیدم حس یدی به من دست داد چرا نباید عدالت باشد بین من او اصلا همه مان چرا او نباید طعم داشتن یک مادر یا پدر را بچشد
چرا او فکر میکند کلمه ی مادر ،پدر مسخره است! :(


پ.ن :بازهم کاری از دستمان برنمی آید پس بگذریم.
+ چند روز است که فقط به همین موضوعات فکر میکنم حتی اگر مشغول انجام کار دیگری باشم ازذهنم بیرون نمیرود بیشتر بخاطر این ناراحتم که کاری نمیتوانم بکنم همین.
+ دیگر به خیلی از چیز ها فکر نمیکنم :(
+ منتظرت میمونیم مریم خانم :)